خرید بک لینک
هنوز تاریک نشدهترانه سرا: باب_دیلنترجمه: عیسی_عسکریسایه ها فرو می افتند و من تمام روز اینجا بوده امگرما برای خوابیدن امان نمی دهد و زمان در گذر استانگار که روحم فولاد شدههنوز زخمهایی را بر تن دارم که آفتاب مرهم ننهادهحتی مجال کافی نیست برای بودن در جاییهنوز تاریک نشده اما چیزی نمانده تا سر برسدخب!سرشت انسانی ام، هرز فرو می ریزددر پس هر چیز زیبایی، چیزی شبیه رنج نهفته استاو برایم نامه ای نوشت و بسیار مهربان نوشتدر نامه اش از آنچه در فکرش می گذشت نوشتمن فقط نمی دانم چرا باید اهمیت بدهمهنوز تاریک نشده اما چیزی نمانده تا سر برسدخب!من در لندن بوده ام و در

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 17:39

دو روزی است که دلم بدجور برای اهواز تنگ شده، برای خانه ام، دوستها، خیابانهای داغ. الان داشتم توی ساعت هوشمندم می چرخیدم دیدم یک ضربان قلب متفاوت در سی آپریل ثبت شده. یادم آمد سی آپریل روستای پدر و مادرم بودم و ضربان قلب پدرم را با ساعتم اندازه گرفتم تا نشانش بدهم ساعت هوشمند چه قابلیت هایی دارد.بیا! این همه بهانه دیگری برای دلتنگی. تازه دو ماه از آن روز گذشته و باید چهار ماه دیگر صبر کنم. تا حالا در عمرم این همه مدت از پدر و مادرم یا از شهرم دور نبوده ام. عجب آزمونی! * بخشی از شعر شاملو

برچسب: ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری,ای که دوریت آزمون تلخ زنده به گوری, نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:51

بعضی کارها در بدی خود خوبند، فیلم "چه خوبه برگشتی"(داریوش مهرجویی) از آن کارهاست، داستان آدمهایی است که در مقیاس جهانی موفقند و پرماجرا و در مقیاس حیاط خانه پدری، کودکانی بازیگوش و لجباز. انگار بخشی بزرگی از گذر عمر برای آنها در عدم گذشته و آنها در کودکی متوقف مانده اند، تنها موهایشان سفید شده، خاصیتی که خارج نشینی برای خیلی ها دارد.

* اردلان سرفراز

برچسب: هر منزل این راه بیابان هلاک است, نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:51

دوستی می پرسد تو چرا همیشه گرمت است؟ اولین تابستان عمرم است که اهواز نیستم. هر سال این روزها، وسط تابستانِ همه کس کباب کنِ جنوب، روز و شب له له میزدم و منتظر بودم که روزها زودتر بگذرد و دوباره برسیم به خنکی. حالا اینجا بین ابر و باران و خنکی، توی دلم انتظار میکشم و عرق می ریزم تا روزها بگذرند و دوباره برسم به اهواز و خنکی و خانه. در فرار از رنج، در خود رنج فرو می رویم ما خانه به دوشان جنوبی. رنج رفیقِ گرم مزاجِ ماست.

برچسب: سیاهیهای دو چشمت, نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:50

حتی همکار دانمارکی ام که به عمرش خاورمیانه را ندیده می داند اتفاقات در کشور ما چقدر سریع پیش می روند. حالا این ترانه* محسن چاووشی برایم پر از حس است،از تصاویری داستانی در خوانش ترانه که بعضی جاها عالی در آمده. داستانی دلتنگی یک نسل، یک پدر. این جنگل چوب خورده تو نعره های خفیفش شیر لگد خورده داره دریاست دریای طابوت رو شونه های نحیفش مرغابی مرده داره طفلک همش لنگ نونه این سفره هرچی که داشته برداشته و بذر کرده از تشنگی نصفه جونه این مشک دستاشو عمری نذر ابوالفضل کرده این صورت استخونی از فقر سیلی که می خورد دردو فراموش میکرد البته یادم نمیره وقتی جوون بود

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:50

از خواب که بیدار شدم حس خوبی توی دلم بود، مثل یک کلوچه شیرین و کوچک توی دست کودکی نوپا. یادم آمد خواب می دیدم. سعی کردم به یاد بیاورم در خواب چه دیده ام. به یاد آوردم خواب رفتن به خانه را دیده ام، توی خواب چمدانم را باز می کردم تا به مادرم و به هیراد بچه برادرم سوغاتی شان را بدهم. آرامشی که دوباره در خانه بودن دارد مثل رودی است از خنک ترین آب های جهان، جاری شده در خشک ترین کویرهایِ سرزمینِ غربتِ دل.

برچسب: تو رئوفی تو شریفی, نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:50

علاقه ای ندارم در مورد مرگ و میلاد مشاهیر چیزی بنویسم، مرگ و میلاد هر انسانی اهمیت خود را دارد اگر آبشار پرخروش رسانه ها روی سر ما نبود دایره غم و شادی ما هم از چهار همسایه و فامیل آنطرف تر نمی رفت. داوود رشیدی بازیگری بود با تاریخی خیلی طولانی. به رسم ما تاریخ و پشتکار، خودش سبب ساز احترام است.این چند خط را نوشتم فقط برای اینکه این دو جمله خاطره-طنز را اینجا بیاورم. خدایش بیامرزاد. از وقتی داوود_رشیدی توی هزار دستان جمشید مشایخی رو توی اتاق زندان کرد و در اتاق هم آجر گرفت دیگه هیچ وقت من اون آدم سابق نشدم تا چند سال همش توی کابوسهام بود و درها رو آجری میک

برچسب: مگه میشه که پرنده,مگه میشه که ستاره,مگه چی میشه که گلای منم,دانلود اهنگ مگه میشه که پرنده,دانلود مگه میشه که قناری,آهنگ مگه میشه که پرنده,مگه میشه که قناری, نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:50

به خودم می گویم حیفه از این همه زیبایی لذت نبری! دلتنگی دیگه چیه؟! به خودم میگم مشکلاتت چی اند الان؟ جای دیگری اگه بودی، جور دیگری اگه زندگی می کردی چیا بودند؟ به خودم میگم یک کاری رو میشه امروز کرد و یک کاری رو فردا؟چرا می خوای اینها جابجا بشن؟چرا بی قراری می کنی برای کاری که اگه فردا انجام بشه بی نهایت راحت تره؟ به خودم میگم... مشکل اینه که زیادی به خودم میگم!این همه صدا توی مغزم کلافه ام می کنه! چند روز پیش اینطوری نبودم، یا به خاطر پاییزه یا به خاطر حس های قاطی از رفتن به ایران و اهواز.

برچسب: از این همه نامردمی ها, نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:50

امروز دقیقا یک سال می شود که خارج از کشورم زندگی می کنم. امروز با قطعیت بالایی می توانم بگویم خارج از مرزهای زبان مادری زیستن انسان را خالی و خسته می کند و این خالی شدن درونی به طور طبیعی جای خوبی می شود برای چرت اندیشی. زندگی در غربت روح آدم را فرسوده می کند و خیلی راحت می شود به چرندگویی و عمل مهمل فرو افتاد. البته که در تئوری این فضای خالی می تواند با چیزهای خوبی پر شود اما من که هنوز چیز زیادی ندیده ام. به قطعیت می توانم بگویم ساکن شدن در خارج بزرگترین خیانت آدم به درونیات خودش است. با آدمهایی که توی خانه مادری شان هم دچار از خود بیگانگی و خودفراموشی هس

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 10:50

صفحه بندی